|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
دوستان عزیز جهت دست یابی سریع شما خوبان به برخی مطالب درج شده پس ازگزینش چند مطلب که در خصوص موضوعات گوناگون می باشد جدول فوق تنظیم شده است. با احترام - کیارش
+
نوشته شده در ساعت 8 بعد از ظهر توسط کیارش
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||
|
من در سرزمینی زیسته ام که تنها سه فصل داشت: پاییز ، تابستان و جهنم. آری دیدم مردانی که جهنم آنها را باد میزد با نیزه هایی از خورشید. و نیمروز در ظرف آنها آتش قسمت می کرد. دیدم مردانی که آفتاب را سایه خویش می کردند تا تابستان سر نرود و جهنم سر نرسد.نه آن تابستانی که برای دیگران راه باز می کرد تا بوستان. بر قاب عکس کودک آب می پاشد تا خنک کند خاطر پدر را در بازگوی خاطرات و گلایه های مادر در تنهایی خود. نمی خواهم این لقمه را که مرد من خود را در آن تنور می اندازد تا نان بر سفره ای گذارد که خود بر آن نیست.چقدر خوار شده ایم در ابتدایی ترین بایدها. گیج چرخشی هستم که هزاران سکون مرا به نقطه صفر بازنمی گرداند. آه می کشم. اما آینه چشمانم تیره تر از آن است که مقهور آن شود.ای کاش با آه ام قادر به رستن از این ناپاکی ها بودم.
+
نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پیشتر که بازار لبخند سکه می شد من خریدار تبسم بودم، نه حالا که سکه همه بازار شده است. و دهانها باز مانده اند ، نه از لبخند که از حیرت، و چه بی صدا. پیشتر کودک و باران و لبخند وعده خداوند بود برای ماندن من بر این خاک ، نه حالا که در تجرد تجربه سبزه غمین میروم. من که کوتاه تر از سایه خویشم چگونه قد علم کنم در برابر نهال سرو.در آینه که می نگرم همچون خفاش که دنیا را وارونه می بیند شک می کنم از انعکاس آوای شرجی زده دریا ی جنوب و نرمینه گی ماسه زارهای خرامان کویر در همسایه گی افق .چه کسی لایق ساربانی شهاب های آسمان است که از پرتو ماه نوری را به عاریه نگیرد و ارابه خود را در آن نور راه بدون کشیدن شلاق بر کمرگاه ستارگان سوی لنگرگاه صبح به پیش براند .
+
نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به گمانم پیش از عبور کاروان خورشید بود که چنگال یخی مرگ به تاراج برد ندای تپه خاموش را. و حال چه نا توان در طلوع و چه نا امید در غروب. ظهرت را خواهانم که هیچ سایه ای در گذر جا نماند. تا ایستادگان به سایه پشت ندهند. من که استخوان برشته دیاری دیگرم، در خنکای این خاک سرد، چه بی رمق است نفسهام با شش های سوخته جنوبی ام.هزار خورشید در کف دارم برای کرختی این جماعت سرماگیر.گرمایی رابه ارث برده ام که تند تر از شمع، کوه یخی روح اینان را می میراند وهزار پرتو سوغات من است از بهرنگ خورشید جنوب، تا چراغانی کنم گذرگاه های خلوت و سرد و بی گذر دلاشان را. شاید آن همه شور خورشید را در جنوب نمک گیر کرده باشد.
+
نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در این زندگی که رویایش مرگ است کدامین دست بیرون میکشد آخرین نیش را از شش های سرنوشت. تنفس نمی کنم بازدم کلاغ را که در سوگ جفت قویی سپید وفاداری رج می زند. چه ترسناک است شجاعت؛ وقتی اسب چشم فراخ می کند بر این گودال بی انتهای تردید. چقدر قیامت از پی هم آمد با هر جدایی کودکانه ؛ و ما همچنان در برزخ اش مستعد بخشش فراموشی هستیم. ما که قدر خورشید را ندانستیم و از سرناشکری به سیاهی سایه پناه بردیم و با تنشنگی دروغین خود به خورشید تهمت سراب زدیم.
+
نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بانویی که دستار می گشاید بر تختگاه، زلف پریشان می دارد در آه،پارو می کشد بر اشک خویش، چه شادی شگرفی نازاست که هر تبسمش سُرور هزار نوبخت را سَرور است. این حکمت درد کدام حکیم و این اکسیر راز کدام کیمیاگر را برملا کرد که تو باز پس می دهی کفاره امانت نداده را.
+
نوشته شده در ساعت 7 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چه به قامت بلند تو می آید بلندترین شب سال،با نفسهای روشن و خدایی ستارگان که در جنبش گوشواره هایت کنج سایه ای جا مانده بر آینه هنوز طنازی می کنند.
+
نوشته شده در ساعت 8 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این ناشگون که سردرگمی ساعات را به روح زمان سنجاق می کند انتظار را پیر کرده است. من تجربه سنگینترین گذر زمان را زیر کسری از ثانیه تجربه نموده ام. واحد گذر زمان در زندگی من زیر کسری از ثانیه است.چیزی نزدیک به توقف- با اوج شتاب من در عمق لحظه. چنان به کندی که اگر آن را بسط دهم میتوانم خود را با بال زدن مگسها خنک کنم. و می توانم موازی با نور از روزنه درب ورودی! خارج شوم و تنها با یک ماسک کاغذی به اتفاق غبار سوار بر پرتو خورشید از هر شکاف خارجی! وارد شوم. چقدر سخت،کند و گس می گذرم از زیر ثانیه ها.
من پیرترین موجودِ هستی هستم، با سنی معادل میلیاردها دَم زیر ثانیه. یک ساعت من کفاف خواندن هفتاد، من ،سرگذشت را می دهد.زمان در من چون جسم جانوری در خواب زمستانی با کمترین سوخت و ساز سپری می گردد. در زندگی من عبور لاک پشت با آن آهوی تندپا ( که میدانم افسانه ای بیش نیست) برابری میکند، در این همه گذر نابرابر. میدانم در حل واحد گذر زمان بود که مجهول عمر شدم. و خنده دارترین جمله برای من " وقت کم می آورم است". پس هنوز هم دروغ باب روز است و ساعات هم اسراف می شوند.
+
نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط کیارش
|
|
|||||
|
|||||